spacer.png, 0 kB

امروز يكشنبه 14 شهريور 1389

صفحه اصلی
خدمات شبکه
خدمات طراحی وب
مدارک و سوابق کاری
تماس با ما
دانلود ها
لینک ها
وبلاگ
English Profile

images/stories/raining.gif

spacer.png, 0 kB

 

وبلاگ
رقص آرام
نویسنده پیمان   
1389/04/24 ساعت 12:00:59

این شعر توسط یک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است..
این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است و آنرا به یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است.


رقص آرام

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید
در حالیکه به بازی "چرخ فلک" مشغولند؟
و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،
آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟
تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟
یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟


کمی آرام تر حرکت کنید
اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید
زمان کوتاه است
موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟
آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،
آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟

هنگامی که روز به پایان می رسد
آیا در رختخواب خود دراز می کشید
و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره 
در کله شما رژه روند؟

 

سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید..
اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.
زمان کوتاه است.
موسیقی دیری نخواهد پائید

 

آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،
"فردا این کار را خواهیم کرد"
و آنچنان شتابان بوده اید
که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟


تا بحال آیا بدون تاثری
اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟              
آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟


حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید
اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.
زمان کوتاه است.
.موسیقی دیری نخواهد پایید.


آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.
آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید..
زندگی که یک مسابقه دو نیست!
کمی آرام گیرید
به موسیقی گوش بسپارید،
پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد

ارسال یادداشت (0یادداشت)
مدیریت بحران
نویسنده پیمان   
1388/11/14 ساعت 04:38:35

روزي دو نفر در جنگل قدم مي زدند. ناگهان شيري در مقابل آنها ظاهر شد. يكي از آنها سريع كفش ورزشي اش را از كوله پشتي بيرون آورد و پوشيد. ديگري گفت بي جهت آماده نشو هيچ انساني نمي تواند از شير سريعتر بدود. مرد اول به دومي گفت : قرار نيست از شير سريعتر بدوم، كافيست از تو سريعتر بدوم.

ارسال یادداشت (0یادداشت)
داستان مرد خوشبخت
نویسنده پیمان   
1388/07/26 ساعت 19:27:46


پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ  یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند...
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزند داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

(۱۸۷۲)
لئو تولستوی

ارسال یادداشت (0یادداشت)
مهم ترین فرد،کار و لحظه در زندگی
نویسنده پیمان   
1388/05/19 ساعت 18:35:05

tolstoy

اکنون بدان که فقط یک زمان بسیار مهم وجود دارد و آن «حال» است و مهمترین کس آن کس است که اکنون می بینی ؛ زیرا هیچ گاه نمی دانی آیا کس دیگری نیز خواهد بود که با او رو به رو شوی یا نه و مهمترین کار ، نیکی کردن به اوست ؛ زیرا انسان تنها برای نیکی کردن آفریده شده است.
لئو تولستوی


این قسمتی از داستان کوتاه سه پرسش اثر تولستوی بود برای مطالعه کل داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ارسال یادداشت (0یادداشت)
ادامه مطلب ...
زندگی زیباست
نویسنده پیمان   
1388/05/09 ساعت 20:39:30
  • در ۱۵ سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم
  • در ۲۰ سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود
  • در ۲۵ سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و
    پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند
  • در ۳۰ سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
  • در ۳۵ سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود آن را می سازد
  • در ۴۰ سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم
  • در ۴۵ سالگی یاد گرفتم که ۱۰ درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و ۹۰ درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند
  • در ۵۰ سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است
  • در ۵۵ سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
  • در ۶۰ سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید
  • در ۶۵ سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن
    آنچه لازم است ، آنچه را که میل دارد نیز بخورد
  • در ۷۰ سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛
    بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است
  • در ۷۵ سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد و کمال خود
    ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود
  • در ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است
  • در ۸۵ سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست

 

گابریل گارسیا مارکز

 

ارسال یادداشت (0یادداشت)
<< شروع < قبل 1 2 بعد > آخر >>

نتایج 1 - 20 از 22

 
spacer.png, 0 kB
spacer.png, 0 kB
طراحي وب سايت توسط پيمان علوی