spacer.png, 0 kB

امروز شنبه 9 مرداد 1389

صفحه اصلی
خدمات شبکه
خدمات طراحی وب
مدارک و سوابق کاری
تماس با ما
دانلود ها
لینک ها
وبلاگ
English Profile

images/stories/raining.gif

spacer.png, 0 kB

 

مهم ترین فرد،کار و لحظه در زندگی

یک روز این فکر به سر تزار افتاد که اگر همیشه بداند چه وقت باید کارها را شروع کند، به چه چیزی توجه کندو به چه چیزی بی توجه باشد و مهم تر از همه ،بداندکه کدام کارش بیش از همه اهمیت دارد،در هیچ کاری ناموفق نخواهد بود. پس در سرتاسر قلمرو خود چاووش درداد که هر کس به او بیاموزد که چگونه زمان مناسب برای هر کار را تشخیص دهد ، چگونه ارزشمندترین افراد را بشناسد و چگونه از اشتباه در تشخیص مهم ترین کارها جلوگیری کند ،جایزه ای بزرگ به او خواهد داد.
مردان اندیشه ور به دربار تزار رفتند و به پرسش هایش پاسخ های گوناگون دادند.برخی به نخستین پرسش تزارچنین پاسخ گفتند که برای تشخیص بهترین زمان انجام هر کار،باید برای کارها برنامه های روزانه ،ماهانه و سالانه تهیه کرد و آن ها را مو به مو اجرا نمود.آنان گفتند که این ،تنها راه تضمین انجام هر کار در وقت مناسب آن است. برخی دیگر گفتند که از پیش تعیین کردن زمان انجام کارها نا ممکن است و مهم این است که انسان با وقت گذرانی بیهوده ،خود را آشفته نسازد؛ به همه ی رویدادها توجه داشته باشد و کارهای لازم را انجام دهد.گروه سوم معتقد بودند که چون تزارها هیچ گاه به جریان رویدادها توجه نداشته اند ،شاید هیچ شهروندی به درستی نداند که هر کار را در چه زمانی باید انجام دهد. چهارمین گروه گفتند که رایزنان در مورد برخی کارها هیچ گاه نمی توانند نظر بدهند؛ زیرا شخص بی درنگ باید تصمیم بگیرد که آن ها را انجام بدهد یا ندهد و برای تصمیم گرفتن ، باید بداند که چه پیش آمدی رخ خواهد دادو این تنها از جادوگران برمی آید.پس برای دانستن مناسب ترین زمان انجام هر کار فقط باید با جادوگران رای زد.
پاسخ فرزانگان به پرسش دوم تزار نیز به همین اندازه گوناگون بود. گروه اول گفتند که او بیش از همه ، به دستیاران حکومتیش نیازمند است. گروه دوم براین عقیده بودند که وی بیش از همه به کشیشان نیاز دارد. گروه سوم گفتند که او به پزشکان خود بیش ازهمه محتاج است و گروه چهارم معتقد بودند که نیاز تزار بیش از هر کس به جنگاوران خویش است.
در پاسخ به سوال سوم تزار در مورد مهم ترین کارها ، گروهی دانش اندوزی را مهم ترین کار جهان می دانستند؛گروهی دیگر چیره دستی در نظام را و گروه سوم پرستش خداوند را. چون پاسخ ها ناهمگون بودند ، تزار با هیچ کدام موافقت نکرد و به هیچ کس جایزه ای نداد ،آن گاه تصمیم گرفت که برای یافتن پاسخ درست پرسش هایش با راهبی رای زند که در فرزانگی نام آور بود.
راهب در جنگل زندگی می کرد ؛هیچ جا نمی رفت و تنها فروتنان را نزد خود می پذیرفت.پس ، تزار جامه ای ژنده پوشید و پیش از رسیدن به کلبه ی راهب از اسب فرود آمد و تنها ، با پای پیاده ،به راه افتاد و محافظانش را در میان راه گذاشت.وقتی به کلبه رسید ، راهب در جلو کلبه اش باغچه می بست. همین که تزار را دید،سلامش گفت و باز بی درنگ به کندن کرت پرداخت.راهب ضعیف و باریک میان بود و وقتی بیلش را به زمین فرو می برد و اندکی خاک بر می داشت، به سختی نفس می کشید.
تزار نزد اوآمد و گفت:”ای راهب فرزانه نزد تو آمده ام که به سه پرسشم پاسخ دهی: یکی این که کدام فرصت را برای شروع کارها از دست ندهم که اگر دهم پشیمان شوم؛دوم اینکه کدام کسان را برتر شمارم و به آنان توجه کنم؟آخر اینکه کدام کار از همه مهم تر است و بیش از همه باید به انجامش همت کنم؟”راهب به سخنان تزار گوش فردا داد اما پاسخی به او نداد و دوباره کندن کرت را از سر گرفت. تزار گفت :”خسته شده ای . بیل را به من بده تا کمکت کنم.” راهب گفت :”متشکرم “و آن گاه بیل را به اوداد و روی زمین نشست.تزار پس از کندن دو کرت از کار دست کشیدو پرسش هایش را تکرار کرد.
راهب باز پاسخ نداد اما از جا برخاست ؛ به طرف بیل رفت و گفت:”حالا تو استراحت کن و بگذار….” اما تزار بیل رابه اونداد و به کندن ادامه داد.ساعتی از پس ساعت دیگر گذشت. آن گاه که خورشید در آن سوی درختان غروب می کرد ، تزار بیل را در خاک فرو می برد و گفت :”که ای فرزانه مرد ، پیشت آمده ام تا به سوالهایم پاسخ دهی. اگر نمی توانی ، بگو تا به خانه برگردم.
راهب گفت :”نگاه کن ؛ کسی دارد آن جا می دود. بیا برویم ببینیم کیست.” تزار به اطرافش نگاه کرد و دید که مردی دوان دوان از جنگل می آید .مرد ، با دستانش شکمش را چسبیده بود؛خون از میان انگشتانش جاری بود.او به سوی تزار دوید و بر زمین افتاد؛چشمانش را بست؛ناله ای آهسته سرداد و از هوش رفت. تزار به راهب کمک تا جامه مرد زخمی را در آورد؛اوزخمی بزرگ در شکم داشت. تزار زخم راخوب شست، با دستمالش و یکی از لباس پاره های راهب آن را بست اما خون همچنان از آن جاری بود.تزار باند گرم و آغشته به خون را از روی زخم باز کرد و آن را شست و باز بست. وقتی جریان خون متوقف شد ، مرد زخمی به هوش آمد و آب خواست.
تزار آب خنک آورد و به مرد کمک کرد تا از آن بنوشد. در همان موقع ،آفتاب غروب کرد و هوا خنک شد.تزار به کمک راهب مرد زخمی را به کلبه بردو در بستر خواباند.مرد زخمی همانطور که دراز کشیده بود ، چشمانش را بست و آرام گرفت.
تزار آن قدر از کار کردن و راه رفتن خسته شده بود که در آستانه ی در مثل مار چنبر زد و چنان آسوده به خواب فرورفت که همه ی آن شب کوتاه تابستانی را درخواب بود. صبح روز بعد که از خواب بیدار شد ، مدتی طول کشید تا یادش بیاید که کجاست و مرد غریبه که در بستر خفته کیست ؛پس با چشمانی جویا اورا ور انداز کرد.مرد همین که دید تزار از خواب برخاسته و نگاهش می کند با صدایی ضعیف گفت : “مراببخش”
تزار گفت که تورا نمی شناسم و دلیلی برای بخشودنت نمی یابم.” مرد گفت:”تو مرا نمی شناسی اما من تورا می شناسم .من دشمن تو هستم و قسم خورده بودم که به سبب کشتن برادر و ضبط دارایی ام از تو انتقام بگیرم و میدانستم که تو تنها نزد راهب آمده ای ؛ این بود که تصمیم گرفتم هنگام باز گشت بکشمت.اما یک روز تمام گذشت و پیدایت نشد و وقتی از کمینگاهم بیرون آمدم که بیابمت ، به محافظانت برخوردم که مرا نمی شناختند و زخمی ام کردند. از چنگشان گریختم اما اگر تو زخمم را نمی بستی ،آن قدر از من خون می رفت که می مردم،من می خواستم تورا بکشم اما تو جانم را نجات دادی.اگر من زنده ماندم و تومایل بودی وفادارترین غلامت خواهم شد و به فرزندانم نیز چنین خواهم گفت. مراببخش”
تزار بسیار شادمان شد که به این آسانی با دشمنش آشتی کرده است. ونه تنها اورا بخشود بلکه به پزشک خویش و نوکرانش گفت که همراه او برگردند و قول داد که اموالش را پس دهد. پس از این که مرد زخمی کلبه را ترک کرد ، تزار برای یافتن راهب از کلبه بیرون رفت.می خواست پیش از بازگشت، یک بار دیگر از او بخواهد که به سوال هایش پاسخ دهد. راهب در جلو باغچه ای که روز پیش بسته بود، زانو زده بودو در کرت ها سبزی می کاشت.
تزار به سراغ او رفت و گفت:”ای فرزانه مرد،برای آخرین بار از تو خواهش می کنم که به سوال هایم پاسخ دهی.”راهب ،همان طور که چمباته نشسته بود ، به سرتا پای تزار نگاه کرد و گفت :همین حالا هم به جواب سوال هایت رسیده ای.” تزار گفت:”چطور؟”
راهب گفت “اگر دیروز بر ضعف من رحم نکرده بودی و به جای کندن این کرت ها ،تنهایم گذاشته بودی ، آن شخص به تو حمله می کرد و از ترک کردن من پشیمان می شدی. پس آن هنگام بهترین زمان برای کندن کرت ها بود و من مهم ترین کسی بودم که تو می بایست به او توجه می کردی و مهم ترین کارت کمک به من بود. پس زمانی که آن مرد دوان دوان آمد؛بهترین زمان برای مراقبت تو از او فرا رسید ؛ زیرا اگر زخمش را نبسته بودی ، بدون آشتی با تو می مرد. پس اومهم ترین کسی بود که باید به او توجه می کردی و آن چه کردی مهم ترین کار بود. اکنون بدان که فقط یک زمان بسیارمهم وجود دارد و آن ((حال)) است و مهم ترین کس آن کس است که اکنون می بینی ؛زیرا هیچ گاه نمی دانی که آیا کس دیگری نیز خواهد بود که با او روبرو شوی یا نه و مهم ترین کار ، نیکی کردن به اوست؛زیرا انسان تنها برای نیکی کردن آفریده شده است.

سه پرسش اثر لئو تولستوی


یادداشت های بازدیدکنندگان
نام شما / ایمیل شما
بررسی امنیتی. لطفا کد امنیتی را وارد کنید گوش دادن به کد

آخرین بروز رسانی ( 1388/06/19 ساعت 18:13:18 )

 
spacer.png, 0 kB
spacer.png, 0 kB
طراحي وب سايت توسط پيمان علوی